تبليغاتX
جزیره سرگردانی

جزیره سرگردانی

بعد از تو باز عاشقی و باز ... آه! نه!! این قصه اینجا به نام تو تمام شد

باران یعنی تو بر می گردی

باران یعنی قرارهای خیس !
باران یعنی تو بر می گردی ،
شعر بر می گردد !
...
امروز هم محتاج به نام خواندن توام
و بی قرار حرفاحرف نام تو !
چونان کودکی که
به دهان بردن تکه یی حلوا را دل دل می کند !
                                                            (نزار قبانی)
+ نوشته شده در  88/04/13ساعت   توسط حمید  | 

 ۱- شرجی شمال و بوی دریا ... چشمام را می بندم و نفس می کشم ...
بقیه اش دیگه مهم نیست مهم اینه که تو اینجایی و دارم نفس می کشمت ...
۲-خواهرم زنگ می زنه رسیدی؟ چهار تومن الان می ریزم به حسابت  ببر بده به مامان ...  یه چک در وجه خودم می نویسم و توی صف منتظر میشم،...
  پانزده دقیقه بعد آقای متصدی گیشه بانک ملی می گه :آقا موجودی نداره پاس بشه! می خوای برگه بزنی روش!؟ با تعجب می پرسم: یعنی میگی چک خودم رو برگشت بزنم؟
۳- وقتی چاره ای نیست باید تحمل کرد و توکل ...

+ نوشته شده در  88/04/12ساعت   توسط حمید  | 

گمان مبر که به پایان رسید کار مغان
هزار باده ناخورده در رگ تاک است ...

+ نوشته شده در  88/03/28ساعت   توسط حمید  | 

با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید؟
+ نوشته شده در  88/03/24ساعت   توسط حمید  | 

فاتح: پیروزی مهندس موسوی با فاصله زیاد قطعی است/همه برای این پیروزی یک سجده شکر بدهکاریم

 
+ نوشته شده در  88/03/22ساعت   توسط حمید  | 

برای میرحسین که چاره ای جز رای دادن به او نداریم...

تصویر 1)
پسرک قوطی گواش به دست جلویم را می گیرد و اصرار دارد آقا بزار صورتت را سبز کنم لبخند می زنم و رد می شوم ... در ذهنم می روم به سالهای نه چندان دور ... آن روزها که خاتمی بود و اصلاحات  آقاجری محکوم به ارتداد بود و با بچه های انجمن اسلامی تحصن و اعتصاب غذا و چسب های 5 سانتی روی دهان و .... آن روزها که نشست تحکیم در خرم آباد ... آن روز که سحابی به دعوت ما آمد و وسط سخنرانی برادران سیاه پوش...تا عمر دارم شرمنده پیرمرد هستم که  ... آن روزی که یوسفی اشکوری هنوز ردای روحانیت داشت و خلع لباس نشده بود از شریعتی می گفت و .. رد زنجیر و پنجه بوکس... ای ایران و یار دبستانی من... فیلم کوی دانشگاه ...  و بازداشت ... یک ترم تعلیق از دانشگاه و تعهد... خرداد و تیر 84 ... چقدر نوشتیم والتماس کردیم که فهر نکنید و تو رو خدا نزارین کوتوله های سیاسی ...
آن روزها گذشت و گذشت ...

تصویر 2)
طرفداران سیاه پوش رئیس جمهور خیابان را بند آورده اند جوانکی چفیه پوش پوستر دکتر را از لای شیشه ماشین به داخل هل می دهد پوستر را از دستش می گیرم و بی اختیار از دهنم می پرد که پس سیب زمینیش کو ؟

چند قدم جلوتر کف آسفالت خیابان با تصویر مچاله شده اش فرش می شود ...
 هرچقدر دلمان می خواهد پشت رئیس جمهور لطیفه می سازیم و عکسش را پاره می کنیم؟ مرگ بر دیکتاتور و دولت سیب زمینی ... زمانی در این مملکت  مخالف رئیس جمهور مخالف پیغمبر بود و تکفیر منتقد ... خاتمی کاری کرد که ...
چه زود از یادمان رفت آن روز که خاتمی می گفت انشاا...  بعد از من نفر بعدی می آید و به همه  خواسته های شما جامه عمل می پوشاند ( و چه خوب هم آمد!!) بیشتر داد زدیم و هو کردیم همان روز که عکسش را جلوی روی خودش پاره کردیم و برای اولین بار در این هشت سال عصبانیت و پرخاشگریش را دیدیم و شعار عبور از خاتمی دادیم...
و بعد از 4 سال ورق برگشت .. این بار ما بودیم که به دنبالش رفتیم و التماس کردیم که سید برگرد ... آری از طلا گشتن پشیمان شده بودیم ولی دیگر ... آمد و چقدر زود هم رفت تا ذخیره سالهای نه چندان دورمان باشد .آن روزها سید لبخند را به عرصه سیاست وارد کرد و این بار با رفتنش اخلاق را ...
من منکر این نیستم که جنس گفتمان میرحسین  با خاتمی فرق دارد آن هم از نوع اساسیش و گفتمان محتاطانه اش فارغ از موج این روزها شوق چندانی برای رای دادن برتمی انگیزد. چه از همین حالا هم مطمئنم که نصف آرزوهای اصلاح طلبان در زمان ریاست جمهوریش نیز محقق نمی شود و اصلن نمی توان فهمید که این دیگر چه ترجمانی از مفاهیم اساسی  است که باعث می شود خاتمی و ناطق و هاشمی  ،سیدرضا اکرمی و محتشمی پور ، حجاریان و افروغ ، مهاجری و انصاری ، بهروزی و ابتکار  همه در زیر خیمه او جمع شوند جز نفرت از ...

هنوز سکوت 20 ساله اش  در مورد اعدام های گسترده سال 67 وقضایای بعد آن استعفا به جای گفتن و ....
ولی هرچه باشد بازهم می توان به او امید بست تا در تلاطم این روزها غرقمان نکند و ترمزی بر سر راه این حرکت تدریجی نباشد ... چه میرحسین رئیس جمهور شود و چه نه ما پیروز این میدانیم ... سالها صبوریمان نتیجه داده و بی تفاوت ترین افراد هم به صحنه آمده اند و نسبت به حق و سرنوشت خود بی تفاوت نیستند فارغ از موج سبز و زرد و ملی همه در مورد حقشان بحث می کنند و  چه پیروزی ای فراتر از شهد شیرین  نشر آگاهی ... روزنه ای از نور که باز شده کم کم آفتاب را به ما نشان خواهد داد.

+ نوشته شده در  88/03/19ساعت   توسط حمید  | 

آقای رئیس جمهور روزی هزار بار در دفتر مشقت بنویس
ادب مرد به ز دولت اوست...

+ نوشته شده در  88/03/15ساعت   توسط حمید  | 

آقای دکتر با خونسردی سی دی را به دستم می دهد و می گوید فعلن چیزی نیست باید صبر کنی تا بیست و چهارم که جواب آزمایشات بیاد .
ساده لوحانه می پرسم :آقای دکتر خطرناک که نیست؟
نه چیزی نیست ولی باید ببینیم علتش چیه که درمان رو شروع کنیم!!
می گم: آقای دکتر اگه باز حمله اون شب تکرار شد چیکار باید بکنم؟
می گه: شما اگه برات ممکن بود در اولین فرصت خودت رو به بیمارستان برسون تا یه نوارقلب ازت بگیرن دونستن لحظات حمله خیلی مهمه برامون!
دلم برای خودم می سوزد که هنوز نفهمیده ام باید علت حملات را خودم کشف و معالجه کنم و در هنگام حمله قلبی مجدد عوض هزار کار ممکن به بیمارستان مراجعه کنم

+ نوشته شده در  88/03/13ساعت   توسط حمید  | 

کم کم باورمی کنم که خیلی پیش تر ازاین ها مرده ام ...

نصفه های شب احساس خفگی می کنم  هرچقد زور می زنم که نفس بکشم انگار نه انگار...
قلبم تیر می کشد و دست چپم ...
 ده دقیقه بعدتر در اورژانس بیمارستان هستم 
خانم دکتر  شیفت شب هنوز شنیدن شرح حالم تمام نشده و معاینه نکرده نوار قلب می نویسد وبا بی حوصلگی می گوید چیزی نیست !!
و من مطمئنم که چیزی نیست اگر چیزی بود که نفسم به شماره نمی افتاد...
می پرسد معتاد نیستی ؟چیزی مصرف نکردی ؟استرس کاری و ... نداری مشکلات روحی و ....
خلاصه با ۳ تا قرص زیر زبانی و جویدنی و قورت دادنی به خواب می رویم و صبح هم ناشتا روانه آزمایشگاه ...
بعد از ظهر بعد از امتحان (آن هم چه امتحانی !!) به کمک پارتی!! یکی از همکاران یک نوبت متخصص قلب جور می شود و بعد هم که شرح حال و اکو و تست ورزش و ....آقای دکتر می گوید هیچ کدام از اون قرصا رو نخور فقط این قرص رو  تازه اگه گیرت بیاد ! از داروخانه هلال احمر بگیر، هر ۱۲ ساعت یه نصفه بخور تا شنبه...
شنبه بیا که بهت هولتر وصل کنم... از دید آقای دکتر این بار احتمالن چیزی هست ...
 پ.ن: بی عمر زنده ام و این بس عجب مدار
         روز فراق را که نهد در شمار عمر!
+ نوشته شده در  88/03/07ساعت   توسط حمید  | 

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را درآسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید
من عاشق چشمت شدم
نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمیدانم از این، دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این، عاشق شدن
دنیا همین یک لحظه بود
آندم که چشمانت مرا، ازعمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم، شیطان بنامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو
نه آتشی بود  و نه گلی
چیزی نمیدانم از این، دیوانگی و عاقلی
من عاشق چشمت شدم شاید کمی هم بیشتر
چیزی در آن سوی یقین شاید کمی هم بیش تر
آغاز و ختم ماجرا لمس تماشای تو بود
دیگر فقط تصویر من در مردمک های تو بود

 

+ نوشته شده در  88/02/31ساعت   توسط حمید  |