تبليغاتX
جزیره سرگردانی

جزیره سرگردانی

بعد از تو باز عاشقی و باز ... آه! نه!! این قصه اینجا به نام تو تمام شد

میگه:سایت لبیک رو باز کردم، اسم ننوشته بودین برا حج بچه ها؟

میگم :نه مهندس! بچه ها اسم نوشتن برن تایلند...

+ نوشته شده در  87/08/27ساعت   توسط حمید 

یعنی اشتباه فکر می کردم که امروز از دلم درمیاری؟

+ نوشته شده در  87/08/26ساعت   توسط حمید 

وخداوند فکس را آفرید...

هر دقیقه یه برگه فکس میاد  که روش نوشته قابل توجه آقای ...
من موندم اگه این فکس نبود میخواستی چیکار کنی ... 
پ.ن :خیلی سخته جلوی 4تا چشمی که وایستادن و همینجوری زل زدن به دهنت ، وایستی و منت کشی کنی ...دلت بخواد یه حرفی رو بزنی و نتونی ... و نتیجه اش بشه ناراحتی یه دوست .... باور کن دوس ندارم این نگاه های زرد رو ... حالم بهم می خوره از اینکه یه بچه متولد 69 بیاد بگه آقای فلانی از دفتر تهران ...  بد جایی گیر کردم ... به سعید گفتم شدم مثه تف سر بالا ..هیچ کاری نمی تونی بکنی با من ...

+ نوشته شده در  87/08/25ساعت   توسط حمید 

در کمال خونسردی

با کلی حرص داد میزنم آقای فلانی چرا ژوئن رو نذاشتین و دارین بتن می ریزین
در کمال خونسردی میگه اینجوری محکم تر میشه!!
کلی حرص می خورم که دوربین بزار از تراز زیر پوتر ۱۹ سانت بیا پایین و ... با کمال خونسردی میگه حالا ۴-۵ سانت اینورتر یا اون ور تر فرقی نمی کنه که گیر الکی می دی!!!
روزی هزار بار این داستان تکرار میشه و ...
شهرام داره میره مرخصی .. وقت خداحافظی بهش می گم اگه قسمت بود باز همو می بینیم!!! ...کاش می شد رفت و رفت .
دلم میخواد داد بزنم ... هوار بکشم سر خودم ... میرم جلوی آینه ... و ...

 

+ نوشته شده در  87/08/24ساعت   توسط حمید 

تو به من خندیدی و نمی دانستی...

+ نوشته شده در  87/08/24ساعت   توسط حمید 

این روزها ...

مشق سکوت می کنم این روزها ...
یک خط...
دو خط ...
سه خط ...
هزاران خط ...
اینجا می توان زخم را نهان کرد از چشم ها و رفت و گم شد درمیان همه ... مسکن ها را یک به یک قورت داد تا این زخم سرباز نکند ... .
در اوج اوج شلوغی دور و برت باز لحظه ای هست که خودت هستی و از این خود خود نمی توان گریخت ...کاش این را می شد بفهمیم...
+ نوشته شده در  87/08/18ساعت   توسط حمید 

از گذشته

دلتنگ و بی حوصله ام ...

نصفه های شب احساس خفگی می کنم می روم سر وقت کیفم ... بسته کادو را پاره می کنم و در جعبه ادکلن را باز می کنم و نفس می کشم ... نفس می کشمت یک بار دو بار صد بار ... کنزوی لئوپار ...گفته بودی عطر منه و به هیچ کس حق نداری بدی ... باز هم نفس می کشم ..چه بوی خوبی ... وای ... سرشار می شوم از عطر تو ..
به خودم که می آیم می بینم تمام بالشم عطر تو را گرفته.. بی صدا بغضم می ترکد و ...تمام بالش و تخت ،موها و صورتم و ... نزدیک های صبح است که بعد از نماز خوابم می برد. 
صبح با یک ساعت تاخیر به شرکت می رسم بعد از سلام و علیکی کوتاه با بچه ها سریع خودم را با کامپیوترم مشغول می کنم ... بوی تو در فضای شرکت پیچیده که سارا به بالای سرم می رسد با تعجب و خنده نگاهی به من می اندازد و می گوید: آقا حمید فکر نمی کنی این عطری که زدی دخترونه باشه؟!!!لبخند می زنم و می گویم:  فضولی تو! خودم هم می دونم. یه کادو بود توی کیفم که درش باز شد و ریخت روی لباس هام... و همین یک کلمه جرقه روشن شدن شیطنت های بعدیش می شود.
یک ساعت باید برای سارا و مهشید توضیح بدهم که هیچ خبری نیست علی هم آتش بیار معرکه و ...
مرخصی می گیرم و می زنم بیرون ... دستی به موهایم می کشم بوی تو را می دهد ....

 پ.ن: آژانس شیشه ای را چند باره و چند باره می بینم  .. همه دیالوگ هایش را حفظ شده ام انگار... انگاری حاج کاظم خود منه! نه ! من خودم حاج کاظم هستم ... غربت و طعم تلخ تنهایی حاج کاظم وسط اون همه گروگانی که به قول خودش شاهد هستند و غربت وسط  ... و بغض ... این بغض لعنتی وسط سیلی عقل و دل اون جا که بیرحمانه به صورتت می کوبند و تو هیچی نمی تونی بگی ..حرفی هم برای گفتن نداری ... طرف مقابل دشمنت نیست و از سر درد حرفش رو می زنه ولی نه ... من مثه حاج کاظم هم جرات داد زدن و شوریدن ندارم... اون قدرها عرضه ندارم که بشم حاج کاظم ... شاید عباس باشم ،عباس حیدری همونی که نه شهروند مترقی جامعه شد و نه حاج کاظمی که وایستاد و فریاد کشید ...با تراکتور و بی تراکتور هیچ فرقی نکرد و  ... بنز تشریفات با راننده ی بدون سوئیچ ... خشاب خالی و گاز اشک آور و فریاد ... نه اون فریاد نبود بغض بود یه بغض غریب یه حس لعنتی... و تموم! یه روزی تموم میشه و می بینی این همه دویدن برای سراب بوده ... آره ،گاهی وقتا باید آروم بود و نباید جنگید ... گاهی باید به اجبار صبر کرد و ... زمان چیز غریبی ست مثل بغض ، غربت و انتظار ...

+ نوشته شده در  87/08/11ساعت   توسط حمید 

بازگشت به تاریخ

چند خط سکوت ... و سلام

۲- بعد ازسلام و چاق سلامتی و این حرف ها و در راستای شفاف سازی و ازین جور مسائل هنگام ورود به این مکان!! نکات ایمنی ذیل را به خاطر داشته باشید:
۳-لطفن ازهمراه  آوردن اطفال و هرگونه دوربین فیلمبرداری و عکاسی به اینجا جدا خودداری کنید...پدر جان اینجا یک مکان خصوصی ست که برای دلمان می نویسیم شما هم دلت خواست بنویس نظر بده مشکلی نیست ولی مزاحمت ایجاد نکن که مجبور شویم دوباره آواره کوه و دشت شویم.. معنی ندارد که زنگ بزنی و فرار کنی ...
۴-از این که به صندلی راننده دست نمی زنید متشکریم
۵- لازم به ذکر است که وبلاگهای قبلی به تاریخ نپیوسته اند مطالبشان این گوشه سینه مان محفوظ است منتهی دیدنشان یک کمی چشم بصیرت میخواهد که... و این جا جایی است در امتداد همان جا و امتداد زندگی .. تا جایی که حافظه مان یادآوری می کند این ششمین وبلاگی ست که شروع می کنیم به نوشتن و تضمینی هم نیست که منزل آخرمان باشد و سابقه این نوشتن ها هم بر میگردد به نوشتن بر روی در و دیوارهای خانه قدیمی مان که چه حالی می داد جدا! ...یادش به خیر
۶- چی؟ من کی هستم؟؟ همون حمید که ۴ سال میشه  که از خوندن عمران ودرس و دانشگاه فارغ شدم و از همه چیز اینجا می نویسم غیر از همون یه قلم کالا که شما به بزرگی خودتون ببخشید. 
۷- اونایی که جزیره سرگردانی  سیمین دانشور رو خوندن که هیچ اونایی هم که نخوندن برن بخرن بخونن ... ما که خواندیم ودلمان خواست عنوان وبلاگمان باشد و اون شعر پایینش هم که خدا رحمت کند مرحوم منزوی و همه رفتگان شما را...
۸-اگر یک روز تشریف آوردید اینجا و دیدید ای دل غافل نوشته با احساس شما در اینجا قید شده اصلن بنفش و قرمز نشوید اینجا خانه شما هم هست ومنتهی چون یک کمی  گردنمان کلفت تر از قانون کپی رایت می باشد  فرض را بر این می گذاریم که حافظ وسعدی و بقیه بزرگان احتیاجی به معرفی ندارند گرچه سعی می کنم از این به بعد این اخلاق پسندیده را نهادینه کنم ولی اگر جایی نشد شما ببخشید و به حساب دست کجی بنده نگذارید بنده هم اگر احیانن مانند وبلاگ قبلی کسی آمد و شعر شیخ اجل سعدی را به سهو! به بنده نسبت داد زیاد احساس شادمانی نمی کنم ..نخند پدرجان
۹- از رفت و آمد بی مورد در این قسمت( کامنتدونی) لطفن به شدت خودداری فرمائید و در حین رفت و آمد تقاضای غیراخلاقی از قبیل تبادل لینک و غیره نفرمائید که طبق اصول سابقمان از پذیرفتن هرنوع تقاضای این چنینی و آن چنینی به شدت معذوریم دلیلش هم واضح و مبرهن است دلمان نمی خواهد پدر جان! زور که نیست؟!
۱۰- این جزیره سرگردانی می تواند همان جزیره سرگردانی سالهای ۸۴ تا ۸۶ باشد و می تواند هم نباشد گیر ندهید لطفن .... بنده خودم تشخیص می دهم که چه چیزی به صلاح شماست.
۱۱- البته در  راستای مورد بالا از تمامی دوستانی که لینک داده و می دهند هم بسی تشکر می کنیم و دستشان را هم می بوسیم (آوردن دستکش برای خواهران مشمول این بند الزامی می باشد از همان دستکش سیاه ها که خانم معلم آقای رئیس جمهور دستش کرده بود)
فعلن همین

+ نوشته شده در  87/08/07ساعت   توسط حمید