پيشاپيش
چشم هاى خويش را پرتاب كرديم
به جايى دور
بعد به راه افتاديم
لنگان لنگان
گام هامان را برديم
رسيديم
اما
ديگر براى ديدار
چشمى نمانده بود
بعد از تو باز عاشقی و باز ... آه! نه!! این قصه اینجا به نام تو تمام شد
پيشاپيش
چشم هاى خويش را پرتاب كرديم
به جايى دور
بعد به راه افتاديم
لنگان لنگان
گام هامان را برديم
رسيديم
اما
ديگر براى ديدار
چشمى نمانده بود
لاشخور؟!!! بوی خون ؟ !!! جل الخالق
یک کم آروم تر به گاز می ترسم یاتاقان بسوزونی پدرجان ...
عوض فرار به سمت جلو همونقدر که در خطابه نوشتن و بیانیه صادر کردن ید طولایی داری یه ذره هم جرات داشته باش از پشت اون دنیای مجازیت بیا بیرون و با واقعیت ها رو برو شو عوض یه طرفه به قاضی رفتن و منم منم کردن بیا دو کلمه اختلاط کن شاید از توهم توطئه رهایی پیدا کردی ... اون قبری که بالا سرش نشستی و داری گریه می کنی هیچ مرده ای توش نیست ... یه کم با احتیاط رانندگی کن عموجان! جاده بدجوری لغزنده ست و بدجوری بارون می باره می ترسم بری لای باقالی ها ... سفر بی خطر
((خداوندا قضا و قدر خود را بر من خیر و مبارک ساز به طوریکه تعجیل در آنچه را که تو دیر می خواهی و تاخیر در آنچه را که تو زود می خواهی دوست نداشته باشم))
بخشی از مناجات ابی عبدالله در روز عرفه
روح من بیرون می آید
از گور تلخ زندگی
روح من می رقصد
می پیچد
و می مکد
لحظه های گمشده را
روح من شاید دوباره خاموش شود
شاید دوباره در خاکستر زمستان فرود آید
شاید دوباره برای رویاهایش اشک بریزد
و شاید دوباره در آغوش خود گیرد کابوس را
اما گریزی نیست
زندگی دوباره متولد خواهد شد
بیفشان روح آبی ات را
بر بستر روح سرخ من
بیفشان لبخندهای سبزت را
در دشت نگاه سوخته من
به رقصم آر
به شورم آر
نگاه فیروزه ای
روح بی پروایی