تبليغاتX
جزیره سرگردانی

جزیره سرگردانی

بعد از تو باز عاشقی و باز ... آه! نه!! این قصه اینجا به نام تو تمام شد

پيشاپيش
چشم هاى خويش را پرتاب كرديم
به جايى دور
بعد به راه افتاديم
لنگان لنگان
گام هامان را برديم
رسيديم
اما
ديگر براى ديدار
چشمى نمانده بود

+ نوشته شده در  87/09/23ساعت   توسط حمید 

فرار به سمت جلو

چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود

لاشخور؟!!! بوی خون ؟ !!!  جل الخالق 
 
یک کم آروم تر به گاز  می ترسم یاتاقان بسوزونی پدرجان ...  
عوض فرار به سمت جلو همونقدر که در خطابه نوشتن و بیانیه صادر کردن ید طولایی داری یه ذره هم جرات داشته باش از پشت اون دنیای مجازیت بیا بیرون و با واقعیت ها رو برو شو  عوض یه طرفه به قاضی رفتن و منم منم کردن بیا دو کلمه اختلاط کن شاید از توهم توطئه رهایی پیدا کردی ... اون قبری که بالا سرش نشستی و داری گریه می کنی هیچ مرده ای توش نیست ... یه کم با احتیاط رانندگی کن عموجان! جاده بدجوری لغزنده ست و بدجوری بارون می باره می ترسم  بری لای باقالی ها ... سفر بی خطر 

+ نوشته شده در  87/09/21ساعت   توسط حمید 

الانم میگم هرزه ای ...
ولی کاش تنت هرزه بود که می شد فکری به حالش کرد ... روحت هرزه است عزیز من ..
یه فکری به حال هرزگی های روحت بکن

+ نوشته شده در  87/09/21ساعت   توسط حمید 

آینه چون نقش تو بنمود راست
خود شکن آئینه شکستن خطاست

+ نوشته شده در  87/09/21ساعت   توسط حمید 

بزن باران ...
+ نوشته شده در  87/09/21ساعت   توسط حمید 

((خداوندا قضا و قدر خود را بر من خیر و مبارک ساز به طوریکه تعجیل در آنچه را که تو دیر می خواهی و تاخیر در آنچه را که تو زود می خواهی دوست نداشته باشم))

                                                                          بخشی از مناجات  ابی عبدالله در روز عرفه

+ نوشته شده در  87/09/20ساعت   توسط حمید 

روح من بیرون می آید
از گور تلخ زندگی
روح من می رقصد
می پیچد
و می مکد
لحظه های گمشده را

روح من شاید دوباره خاموش شود
شاید دوباره در خاکستر زمستان فرود آید
شاید دوباره برای رویاهایش اشک بریزد
و شاید دوباره در آغوش خود گیرد کابوس را
اما گریزی نیست
زندگی دوباره متولد خواهد شد

بیفشان روح آبی ات را
بر بستر روح سرخ من
بیفشان لبخندهای سبزت را
در دشت نگاه سوخته من
به رقصم آر
به شورم آر
نگاه فیروزه ای
روح بی پروایی
+ نوشته شده در  87/09/19ساعت   توسط حمید 

خسته ام از این روزای تکراری

 

+ نوشته شده در  87/09/19ساعت   توسط حمید 

فکر می کردم ...
ولی امشب یه شک رو انداختی به جونم ...

+ نوشته شده در  87/09/14ساعت   توسط حمید 

دلم می خواد غر بزنم ولی نیستی!!
آرزو می کردم
که تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی ؟
نه ، دریغا ، هرگز
باورنم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر مرا می خواندی

+ نوشته شده در  87/09/01ساعت   توسط حمید