تبليغاتX
جزیره سرگردانی

جزیره سرگردانی

بعد از تو باز عاشقی و باز ... آه! نه!! این قصه اینجا به نام تو تمام شد

اتاق شیشه ای

آقای مدیر پروژه دستور اکید داده اند که به جای استفاده از موبایل حتمن و حتمن از بی سیم استفاده کنیم و ما هم که حرف گوش کن چقدر هم استفاده می کنیم ...
صب همینجوری هوس کردم ! هوس هم که نه به خاطر ارتباط داشتن با نقشه بردار توی سایت مجبور شدم بی سیم بیچاره رو که سه ماه خاموش توی اتاقم توی شارژ افتاده بود بردارم و با خودم ببرم ... حالا نگو این بی سیم کذایی تمام دم و دستگاهش قاطی کرده و بدون فشار دادن شاسی ، مشغول پخش مستقیم صدا روی کانال 6 یا همون کانال خودمه ...  
با خیال راحت نشسته ام توی ماشین و همینجوری دارم تلفنی با یکی از دوستام صحبت می کنم و پشت سر رئیس آی غر می زنم !که به فلانی و فلانی رو داده و ... این وسط آقای رئیس هم بنده خدا از همه جا بی خبر میاد روی کانال ما که یه چیزی رو بپرسه می بینه که به به!! چه خبره ... !
بعد از تمام شدن حرفام با کمال خونسردی پشت بی سیم می گه :آقای مهندس صحبت کردنتون با موبایل  تموم شد!! تشریف بیارین کارگاه! در ضمن شاسی بی سیم تون رو هم یه چکی بکنین فک کنم مشکل پیدا کرده!!!

+ نوشته شده در  87/10/30ساعت   توسط حمید  | 

بازم از نو خم ابروی کسی در نظر است

آنکه بیند همه عیبم نرسیدست آنجا
که هنرها همه عیب و همه عیبی هنراست 
از وفای پسران عشق مرا طالع نیست ورنه
از من که در این شهر وفادارتر است ؟ 
وحشی عاقبت اندیش از آنسو نروی
که از آن چشم پرآشوب رهی پرخطر است
+ نوشته شده در  87/10/30ساعت   توسط حمید  | 

«کس ندانم که درین شهر گرفتار تو نیست»

 کیست کاندر دو جهان عاشق دیدار تو نیست
کو کسی کو به دل و دیده خریدار تو  نیست
دور کن پرده ز رخسار و رقیب از پهلو
که مرا طاقت نادیدن دیدار تو نیست 
در تو حیرانم و آنکس که ندانست تو را
وندر آن کس که بدانست و طلبکار تو نیست 
در بهای نظری از تو بدادم جانی بپذیر
از من اگر چند سزاوار تو نیست 
وصل تو خواستم از لطف تو روزی، گفتی
چون مرا رای بود حاجت گفتار تو نیست 
سیف فرغانی از تو به که نالد چون هیچ
«کس ندانم که درین شهر گرفتار تو نیست»

+ نوشته شده در  87/10/27ساعت   توسط حمید  | 

گفتمان

مکان :اتاق رئیس
زمان :بعد از دو ساعت کلنجار رفتن با دو موجود بی شعور برای گرفتن امضای یه دستور کار ناقابل... 
میگم: سعید می دونی سخت ترین کار دنیا  چیه ؟
 میگه نه ...
میگم حرف حالی کردن به این دو نفر موجود بی شعور که اسم مهندس روی خودشون گذاشتن سخت ترین کار توی دنیاست...
میگه:شاید کار سختی باشه ولی سخت تر از حرف حالی کردن به تو  یه نفر نیست!

+ نوشته شده در  87/10/24ساعت   توسط حمید  | 

خوش نیست هرزمان زدن از جور یار داد
ورنه ز دست توست مرا صد هزار داد
وحشی تو ظلم دیده و آن ترک تند خوست
ترسم که سر زند ز تو بی‌اختیار داد
+ نوشته شده در  87/10/23ساعت   توسط حمید  | 

دوش به خواب دیده‌ام روی ندیده‌ی تو را

 تیر و کمان عشق را هر که ندیده، گو ببین       پشت خمیده مرا، قد کشیده‌ی تو را
قامتم از خمیدگی صورت چنگ شد ولی        چنگ نمی‌توان زدن زلف خمیده‌ی تو را

+ نوشته شده در  87/10/22ساعت   توسط حمید  | 

رهي از اميد باطل ره آرزو چه پويي ؟
كه سراب زندگاني به خيال و خواب ماند
+ نوشته شده در  87/10/21ساعت   توسط حمید  | 

شب
سکوت
کویر
و صدای دوتار ...
ببار ای بارون ببار

+ نوشته شده در  87/10/20ساعت   توسط حمید  | 

میگم این مهمونای شما انگاری اومدن مقیم بشن خونه تون
میگه: خونه شما که نیومدن!

+ نوشته شده در  87/10/20ساعت   توسط حمید  | 

ای دل خسته گرت عقده عالم به گلوست ... داستان تو و غم داستان سنگ و سبوست

 1- بعد از مدتها اصرار و دعوت تصمیم گرفتم برم خونه رئیس ...یعنی تصمیم نگرفتم به زور راضی شدم راضی هم که چه عرض کنم وقتی با چماق بالای سرت وایستن که یالا لباستو عوض کن بریم خونه ما و رئیست اینو ازت بخواد محبوری بگی چشم(همون سمعا و طاعتا اسبق!)                
سر راه یه ماشین کنترلی برا پریا می خرم و یه دسته گل و شکلات برا مریم ...
 سر میز شام مریم میگه : از دوستت چه خبر؟ میگم دیروز تولدش بود..
میگه چه خوب ..چیکار کردی؟
میگم هیچی اس ام اس تبریک دادم و زنگ زدم چند بار که همش رجکت شدم...
می پرسه درد داشت؟
می گم :آره خیلی... بیشتر از اون که فکرش رو کنی ... یه حس خفگی می پره توی گلوم ... به زحمت جلوی خودم رو می گیرم ... 
بغض منو که می بینه بی خیال میشه و میگه سخت نگیر درست میشه حالا شامت رو بخور ... بزار زمان بگذره
و این گذر زمان داره منو له می کنه زیر چرخهای آهنیش...  
2- نصفه شبی هوس سعدی می کنم ...  یه خورده ای توی اینترنت سعدی خوانی و ... ولی اصلن کیفی نداره سعدی خوندن اینحوری -نمی چسبه ..یه جوریه ... سعدی رو باید ورق بزنی و بخونی اونم  به روایت خودت ...
بی عمر زنده ام  و این عجب مدار... روز فراق را که نهد در شمار عمر
 3-  درآن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
 به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرم
به گفتگوی تو خیزم به جستجوی تو باشم ...

+ نوشته شده در  87/10/20ساعت   توسط حمید  | 

یه وقتایی باید سکوت کرد و نگاه کرد به بازی سرنوشت ...
چه می تنی تمام شرح ماجرا این است ... دمی خروش و برای همیشه خاموشی

+ نوشته شده در  87/10/19ساعت   توسط حمید  | 

1- رو به ضریح می ایستم و زیر لب با خودم زمزمه می کنم به آدمایی نگاه می کنم که از سر و کول هم بالا میرن تا خودشون رو به ضریح بچسبونن ... و سهم من فقط نگاه کردنه و بغض  ... دلم میخواد برم جلو ولی نه اینجوری... صورتم خیس میشه ولی باز نمیتونم برم جلو دقیقن مثه یه ماه قبل ...
2- نزدیکای 11 که میشه میام بیرون می شینم همون جای همیشگی درست روبروی پنجره فولادی و زل می زنم به گنبد طلایی حرم ... sms  و سکوت ... دلم زیارت عاشورا میخواد واشکایی که برا پیدا کردن راه خودشون احتیاج به هیچ دلیلی ندارن ... تا نزدیکای صب این روند تکرار میشه...
3- دیگه کبوترای حرم هم انگاری منو شناختن ... تا چشم خادمای حرم رو دور می بینم یه مشت گندم می پاشم براشون و ...
4- ...
5- ... .

 

+ نوشته شده در  87/10/18ساعت   توسط حمید  | 

کآشوب در تمامی ذرات عالم است ...

+ نوشته شده در  87/10/18ساعت   توسط حمید  | 

تو آبروی آب شدی سقا...
+ نوشته شده در  87/10/16ساعت   توسط حمید  | 

اللهم الرزقنی شفاعه الحسین یوم الورود

+ نوشته شده در  87/10/08ساعت   توسط حمید  |