دلمان سوخت برای مراقب امتحان امروز ... بنده خدا هر چقدر التماس کرد که آقایان و خانومای مهندس سرجلسه حرف نزنین و تقلب نکنین تا لااقل ظاهر جلسه امتحان حفظ بشه به گوش هیچ کس فرو نرفت که نرفت ... نماینده مسکن و شهرسازی هم روش نمی شد برگه کسی رو بگیره ...با این اوصاف ما هم نشستیم با همفکری آقای رئیس و یه خانوم مهندسی که نمی شناختیم و بغل دستی های محترم ایشون به نود درصد از سئوالات به طور کوبنده ای پاسخ دادیم تا هم بنیه علمی مان به نحو شگفت انگیزی ارتقا پیدا کند و هم آقایان سازمان نظام مهندسی خیالشان راحت باشد که با گذراندن 24 ساعت و دریافت 120 امتیاز دیگر چیزی برای ارتقای پایه کم نداریم ...
+ نوشته شده در
87/11/27ساعت   توسط حمید
|
۱-از کله سحر رفتم سر کلاس طراحی پی تا بوق سگ ..انگار این آدم بزرگا فوتبال نمی بینن.. هی تیکه انداختن و یه دونه هم خودم انداختم آقای دکتر فوتبال داره !انگار نه انگار !!ما می گفتیم فوتبال و پیرمرد از شرایط شمع کوبی در زمینهای ماسه ای برامون می گفت ...
اون از چهارشنبه عصر که آقای رئیس کارگاه هزار و شونصد تا کار ریخت سرم و نفهمیدم کی شب شد و نه از امروز که آقای دکتر ... البته همون بهتر که مثه بچه های خوب سر کلاس نشستم و جیم نزدم
۲- چه حس خوبیه بری استخر و خودت باشی و خودت و خودت ...هی رفتم و اومدم ... کاش همیشه همه دیر می اومدن و می شد تنهایی شلنگ تخته انداخت توی آب ...
+ نوشته شده در
87/11/25ساعت   توسط حمید
|
از قدیم گفته اند :دفتر فنی کارگاه مثه بیمارستان و نیروی انتظامی می مونه هر وقت اونا تعطیل کردن ما هم تعطیل می کنیم ...
نتیجه اخلاقی جمله قصار فوق اینکه وقتی برف می بارد مثه بچه آدم می نشینیم پشت میزمان و کارمان را انجام می دهیم و دوستان اجرا در منزل جلوی تلویزیون حالش را می برند ...
پ.ن: ندارد
+ نوشته شده در
87/11/23ساعت   توسط حمید
|
جدی جدی از هفته دیگه باید برم سر کلاس... دو سال هم اینجوری باید ادامه داد و بعدش هم ..
برنامه کلاس زبان هم اصلن خوب پیش نمیزه و با این وضعیت فکر نمی کنم تا ده سال آینده هم بشه باهاش تا شاه عبدالعظیم رفت...
+ نوشته شده در
87/11/23ساعت   توسط حمید
|

آن همه ناز و تنعم که خزان می فرمود
عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
+ نوشته شده در
87/11/21ساعت   توسط حمید
|
چشم رضا و مرحمت بر همه باز میکنی
چون که به بخت ما رسد این همه ناز میکنی
ای که نیازمودهای صورت حال بیدلان
عشق حقیقت است اگر حمل مجاز میکنی
ای که نصیحتم کنی کز پی او دگر مرو
در نظر سبکتکین عیب ایاز میکنی
پیش نماز بگذرد سرو روان و گویدم
قبله اهل دل منم سهو نماز میکنی
دی به امید گفتمش داعی دولت توام
گفت دعا به خود بکن گر به نیاز میکنی
گفتم اگر لبت گزم میخورم و شکر مزم
گفت خوری اگر پزم قصه دراز میکنی
سعدی خویش خوانیم پس به جفا برانیم
سفره اگر نمینهی در به چه باز میکنی
+ نوشته شده در
87/11/18ساعت   توسط حمید
|
ديروزها كسي را دوست مي داشتي
اين روزها تنهايي....
خسته اي ...
دلگيري.....
تمام عمر ما به همين سادگي گذشت
+ نوشته شده در
87/11/16ساعت   توسط حمید
|
1- بی اهمیت ترین چیزای دنیا همون مهمترین چیزای دنیا هستن البته اگه درست بهشون نگاه کنیم...
2- این چند روز مرخصی به مثابه عیش مدام کلی خوش گذراندیم و خوش خوشانمان بود و خوشی زد زیر دلمان چنان که از صرافت سفرنامه نویسی و روایت آن اتفاقات جالب سفر زمینیمان از وسط جنگل گلستان گذشتیم که گذشتیم ...
3- ابر و مه و باران ... چه استقبال با شکوهی ... یک دل سیر رفتیم زیر باران پیاده روی ... قدم زدیم و خیس شدیم جای شما خالی! بعدش هم کاوه بود و سه تار و چای و اندکی هم قلیان ...
4- تمامی ابواب و اذناب و دوستان و آشنایان عزمشان را جزم کرده اند که خانه خرابمان کنند بسیار لذت بردیم که از پزشک و استاد دانشگاه و مهندس گرفته !!! تا دختر فلان همکار و ... به صف ایستاده اند تا ... (بابا اعتماد به نفس !!)
کاش یکی پیدا می شد و می گفت بابا دست از سر این بچه بردارین دهنش هنوز بوی شیر می ده!
ولی خدائیش اند پیشنهاد بود که مادرجانمان ارائه کرد: زندگی زیر یک سقف با استاد معادلات دیفرانسیل و ریاضیات مهندسی!! تصور اینکه دانشجویان تخس این دوره و زمونه هر روز علاوه بر دهان توماس و اون یارو بویس قراره دهن بنده و همسر کذاییمان را مورد عنایت قرار دهند خشمناکمان کرد ...
5- خواهرجانمان کلی ما را سورپرایز کرده اند با دو جلد کتاب و دو عدد دی وی دی کنسرت پارسال استاد شجریان و همایونش !! با گروه آوا ، بسی لذت بردیم از یادآوری خاطرات سال قبل و بلیط های چهل هزار تومانی !! و مرغ سحر و ....
گاه گویم که بنالم زپریشانی حالم
باز گویم که عیان است چه حاجت به بیانم
سخن عشق تو بی آنکه برآید به زبانم
رنگ رخساره خبر می دهد از حال نهانم
من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم
نه در اندیشه که خود را زکمندت برهانم
6- هامون !! و اندکی مازوخیسم
من عاشق اون صحنه از فیلم هامون هستم که هامون (مرحوم خسرو شکیبایی) با عجله از پله های خونه بالا میره و به کارگر خونه شون برخورد می کنه و ماست و سبزی و هندوانه و میوه و بقیه خریدهای خدمتکار روی پله و در و دیوار می ریزه ... اون سطل ماست رو نگو دیگه که میریزه روی تابلوی مهشید ! مهشید با جیغ و داد می گه تابلوم رو خراب کردی و حمید هامون خونسرد جواب می ده: خیلی خب بابا ! مگه چه فرقی کرده ؟
+ نوشته شده در
87/11/15ساعت   توسط حمید
|
سعدیا ! نوبتی امشب دهل صبح نکوفت
یا مگر روز نباشد شب تنهایی را
+ نوشته شده در
87/11/12ساعت   توسط حمید
|
غیر ازین نکته که حافظ زتو ناخشنود است
درسراپای وجودت هنری نیست که نیست
+ نوشته شده در
87/11/11ساعت   توسط حمید
|
دلم می سوزد و کاری زدستم برنمی آید....
پ.ن: دلمان نخواست مصرع اول این بیت را بنویسیم چهار دیواری است و اختیاری پدرجان !!
+ نوشته شده در
87/11/10ساعت   توسط حمید
|
آقای بانکداری اینترنتی بانک ملی سبا !! من الان نصفه شبی کد مشتری از کجا بردارم بیارم که شما اجازه بدی من بیام تو؟ الان پاشم برم بیرون این پیمان نمی گه این پسره خل چل نصفه شبی داره میره بیرون چی کار؟ خجالت نمی کشی آقای بانک ملی واقعن؟ خب یه بارکی بگو امشب برو فردا صب بیا چرا الکی ملت رو می فرستی دنبال نخود سیاه ... آقای اقتصاد نوین با شما هم هستم الکی نخند!! با اون سایت مسخره ات... من موندم این بنکر کدوم شیرپاک خورده ایه که هرسال بهت جایزه می ده مسخره کردی مارو با اون موبایل بانکت ؟
+ نوشته شده در
87/11/07ساعت   توسط حمید
|
مشكلات تا حل بشود، قدري طول ميكشد صبر داشته باشيد.
با چماق كه نميشود، قدري سماق هم لازم است!
+ نوشته شده در
87/11/04ساعت   توسط حمید
|
خیلی وقتا دوس نداری یه حرفایی رو بشنوی ولی مجبور به شنیدنشون میشی ....دوس داری یه اتفاقاتی اصلن پیش نیاد ولی پیش میاد و گیر می کنی وسطش... تمام قدرت و نیروت رو جمع می کنی که مانع بشی ولی زورت نمی رسه ...
دلگیر نیستم ازت رفیق ...
هزار بار اومدم یه نامه بنویسم و بگم که تموم مهرم حلال جونم آزاد ولی باز ... آره تا وقتی استعفا هست کسی رو اخراج نمی کنن ولی برات بنویسم چی؟ بگم چی؟ بگم نمیشه باهات کرد؟ بگم کم آوردم؟ بنویسم که توی سیستمی که همه چیز به خودت ختم میشه اجازه بده نفس بکشم؟ بگم که... آخه چرا هزینه اش رو اینقد می بری بالا ...
نمی گن 2 تا رفیق بودن نتونستن باهم کار کنن ... هرچی گفتی لبخند زدم و گفتم عصبانی هستی اشکال نداره بزرگتری رئیسی مسئولیت و مدیریت این مجموعه باهاته حق داری عصبانی بشی و داد بزنی ولی چرا داری همه چیزو می بری زیر علامت سئوال ...
فک می کنم یه لحظه مکث، یه فرصت فکر کردن برای جفتمون لازم باشه ...شاید بشه جور دیگه ای هم ادامه داد... گرچه بعید می دونم ...
+ نوشته شده در
87/11/02ساعت   توسط حمید
|