از سر نو می نویسم، حالم خوب است
اما تو باور نکن...
صبح است و پلک های من سنگین
خورشید مهربان
تو که امروز صبح درآمدی
سرخی آسمان را نهان کردی
اما...
با سرخی چشمان من چه می کنی؟
پ.ن: بهارتون سبز وممنون به خاطر تمام لحظاتی که در سال قبل اینجا در کنارهم گذروندیم ...
چشم که می گشایی
رنگین کمان شوق و لبخند است برزمین
که قد می کشد
وتو گم می شوی از خود
که نسیم با عطرهای دل انگیز
در پای بید نوجوانه
غافلگیرت می کند
به بوسه ای و نوازشی عاشقانه
و راه از همه سو به خانه نوروز است
دست در دست دوست بیا
خانه عید باران است
+ نوشته شده در
87/12/30ساعت   توسط حمید
|
اينك بهار ديگر، شايد خبر نداري؟
يا رفتن زمستان، باور دگر نداري
اكنون همه درختان پرجست و پرجوانهست
اعجاز روح رويش، باور مگر نداري
يك سو زن از نظر گاه، اين پردهي چو ديوار
باري دريچه بگشا، گر ره به در نداري
ميجستي از پي كوچ هر جا كه نيست اينجا
برخيز اگر رفيقي خوف از خطر نداري
+ نوشته شده در
87/12/30ساعت   توسط حمید
|

اين بار چندم است
که در قحطي درخت
حرف از
عبور ايل سپيدار مي زنيم
+ نوشته شده در
87/12/28ساعت   توسط حمید
|
بدجوری دلم هوس یه رمان راحت الحلقوم کرده از همونا که بشینی یه ضرب تا آخرش بری و اصلن نشینی فکر کنی که این یارو (شخصیت رمان!) اسمش چقده آشناست یااز این اسمای عجیب و غریب شخصیتهای کتابای مارکز و چخوف و ...
یادمه اوایل دوران دانشجوییم که همزمان بود با سالهای اولیه اصلاحات و خاتمی وجامعه مدنی و گفتمان و از این جور حرفا... ترم دوم دانشگاه ، تمام شیراز رو زیر پا گذاشتم تا قرارداد اجتماعی ژان ژاک روسو رو پیدا کنم و آخرش از یه دستفروش خیابون زند یه نسخه رنگ و رو رفته و پاره پوره اش رو خریدم هشت هزار تومن و کتاب مقدس انقلاب فرانسه شد کتاب مقدس اون شبهای من، بعدش حدسها و ابطالهای پوپر و بعدش هم ... خلاصه اگه اون روزها کسی می گفت بیا یه رمان ایرانی بخون انگار داره به هفت جدم فحش.... بگذریم
سال آخر دانشگاه بعد از یه ترم تعلیق و توبیخ و کلی دردسر تازه فهمیدم که این چنین نیست برادر ... و ذائقه مان عوض شد ورفتیم سراغ ادبیات وشعر قدیم و جدید و ...
ولی هر کاری کردم که نظر دوستان و اطرافیان رو در این مورد عوض کنم نشد که نشد ... هنوز هم که هنوزه هر کی میخواد کتاب هدیه بخره برام یا میره شرح زندگانی من عبدالله مستوفی رو میگیره یا تاریخ مردم ایران از باستان تا ساسانیان دکتر زرین کوب و اگه یکی بخواد ناپرهیزی کنه ۱۹۸۴ جرج اورول و ...
خلاصه همه اینا رو گفتم که بگم امشب دلم حسابی لک زده برای یه رمان از جنس زمستان 62 یا همچین چیزی ... ولی تنها چیزی که دم دست دارم هدیه های آزاده ست : قهرمانان و گورهای ارنستو ساباتو و گل صحرای واریس دیری و صدالبته یه دی وی دی secret garden-earthsong
+ نوشته شده در
87/12/28ساعت   توسط حمید
|
خدا پدر و مادر برنامه نویس سایت آسمان رو بیامرزه که در این وانفسای قحطی بلیط همه آژانسهای داخل شهر ! یه منوی خوشگل برام باز کرد و از بین تنها گزینه ممکن برا فردا شب، پرواز یک نصفه شب رو تونستم رزرو کنم ... اگه بگم هزار بار مردم و زنده شدم تا رفت سامانه بانک ملی ! و برگشت و مسج تاییدش اومد دروغ نگفتم ...
+ نوشته شده در
87/12/11ساعت   توسط حمید
|

نوشته بر دریا می خوانیم ...
جوگیر می شویم...
برنامه سفر می گذاریم ...
پیش به سوی شاهرود
البته ۲۱و۲۲ اسفند
پ.ن: بی خیال کلاس گودبرداری ایضا
+ نوشته شده در
87/12/09ساعت   توسط حمید
|
ره میخانه و مسجد کدام است
که هر دو بر من مسکین حرام است
نه در مسجد گذارندم که رند است
نه در میخانه کین خمار خام است
+ نوشته شده در
87/12/09ساعت   توسط حمید
|
امروز ظهر : آقای رئیس :دیشب پریا نزاشت بخوابم، نصفه شبی کتاب داستانهاشو آورده و گیر داده که باید بخونی برام ...
امروز غروب : سر راه که می رفتم خونه آقای رئیس ،یه عالمه کتاب شعر و داستان خریدم برا پریا ...
تمام مدتی هم که کنارش بودم مدام زیر گوشش گفتم :عمو هر وقت بابا خواست بخوابه اینا رو ببر بده بهش بگو برات بخونه ...

+ نوشته شده در
87/12/08ساعت   توسط حمید
|
مثه همیشه خودش جور شد ... از فرودگاه قدم به قدم ... اسفراین و سبزوار و کاشمر و نیشابور ... و حدودای یک شب بود که رسیدم مشهد.. وسط ترافیک نه جای لایی کشیدن بود و نه جای موندن!
مشهد برا من یعنی حرم ... و حرم یعنی آرامشی که هیچ جای ایران نمیشه پیدا کرد ... همه رفتن شاندیز و من پیاده شدم و به سمت حرم قدم که نه! دویدم ... مثه همیشه اول یه فاتحه برا حاج آقا نخودکی و بعدش هم همون جای همیشگی روبروی پنجره فولادی ...
مرسی به خاطر تموم اون لحظه هایی که وسط شلوغی اون همه جمعیت صدامو شنیدی و اجازه دادی غر بزنم شکوه کنم و ازت بخوام ... خواستم و چقد خوب هم جوابم رو دادی ...آره خودت بودی همون سلطان سلام آخر هر نماز، سلطان علی ابن موسی الرضا ... توی حرم چقده نزدیک بودی به من مثه همیشه!خودم بودم و خودت !! هیشکی نبود انگار!!
پ.ن: راستی عطار و خیام هم خوب بودن!! خیام که جاش خوبه توی همسایگی امامزاده... اما عطار من! روز تعطیلی به زور مسئولش رو مجبور کردم اجازه بده برم پیشش ... توی یه سال گذشته خیلی از شبهاش با منطق الطیر و تذکره الاولیاش گذشته و مگه می شد ۲ ساعت راهت رو دور کنی که بری نیشابور دیدنش، اونوقت نزارن عطار رو ببینی ؟
+ نوشته شده در
87/12/07ساعت   توسط حمید
سروش عشق تو یک نکته گفت درگوشم
که بار هر دو جهان را فکنده بر دوشم
اگر چه وصل تو ممکن نمی شود .لیکن
در این معامله تا ممکن است می کوشم
غم تورا به نشاط جهان نشاید داد
من این خریده ی خود را به هیچ نفروشم
به هیچ حال زخاطر فرامشم نشوی
ولی دریغ که از خاطرت فراموشم
+ نوشته شده در
87/12/02ساعت   توسط حمید
|
همینه که میگن ما ایرانی ها جنبه کار تیمی رو نداریم و همش باید تنهایی کار کنیم ! حالا ما اومدیم یه بار خواستیم این تصور غلط رو از بین ببریم اونم به خاطر شماها (که قکر می کنین ما ایرانی ها نمی تونیم ماهواره هوا کنیم و هی مسج های امپریالیسم جهانی رو فوروارد می کنین!!) و یه کار تیمی طراحی و محاسباتی رو با هم توی یه امتحان open book تجربه کنبم! دیدیم دوستان اومدن به خاطر یک تبادل اطلاعات و همفکری که در حالت خیلی خیلی بدش میشه گفت یه نیمچه تقلب ناقابل !!! با کامنت های خودشون شرف و حیثیت جامعه مهندسی رو مورد عنایت قرار دادند و تمام مشکلات سازه ای و محاسباتی بشر رو به گردن ما انداختن و ناشی از این همکاری صمیمانه ما دونستن ... به هرحال از همه دوستان کمال تشکر و امتنان رو دارم ...
در خاتمه به اطلاع عموم ملت همیشه در صحنه و غیور می رسانم مقاومت حداکثری ساختمانهای شما با بیمه حضرت ابالفضل مورد تایید فنی اینجانب و سایر همکارانم هست پس لطفن در هنگام گذاشتن کامنت از طرح سئوالهای انحرافی و ایجاد شبهه خودداری کنین!!
پ.ن: خدائیش اوج نامردیه جواب 3 تا سئوال رو به رئیست برسونی اون وقت نمره ها رو که می زنن توی برد ببینی شده 20 و خودت شدی 18
+ نوشته شده در
87/12/01ساعت   توسط حمید
|