۱- کاش می شد چند باره رفت سینما و درباره الی رو دید ... توی جایی که اخراجی ها نماد سینمای ماست باید یه جوری ادای دین کرد به اصغر فرهادی و فیلم نازنینش...
۲- مهدی آذریزدی هم رفت ... ممنونم پیرمرد به خاطر تمام اون لحظه های نابی که توی کتابخونه کوچیک مدرسه برام آفریدی ... برات آرامش آرزو می کنم و آمرزش
۳- وقتی هنوز پات نرسیده به زمین ، اونم بعد از یه سفر زمینی خسته کننده وقتی همون زیر دوش تصمیم می گیری ۳ روز پاشی بری مشهد، حتمن یه خبری هست و حتمن حتمن اوضاع اصلن مساعد نیست وقتی مقدار مصرف آرام بخش های کوفتی از یه نصفه هر شب میرسه به دو تا و نصفی تا شاید چهار صب خوابت ببره... یه چیزی از داخل مثه خوره داره می خوره هم چیزو ...دیشب هم از شدت درد نشد بخوابم و فقط نصفه های آلپرازولام بود که مثه نقل و نبات می دادم بالا و آخرش هم نمی دونم چه جوری خواب اومد و منو با خودش برد...
۴- این حرف تو و اجازه ای که می دی مثه اینه که بهت میگن قراره تبعید بشی به یه جزیره دور، وسط اقیانوس ! و یه سال ( من میگم یه سال! تو بخون یه عمر) اونجا بدون هیچ ارتباط و وسیله ای تنها بمونی و فقط حق داری یه بسته کوچیک از وسایلی که فکر می کنی لازم داری با خودت ببری
حالا نشستم دارم هی فکر می کنم با خودم دودوتا چهارتا می کنم که چی میتونم بفرستم توی این یه باری که اجازه دارم. چند تا چیز کم حجم و دوس داشتنی رو میشه توی یه بسته کوچیک پستی جا داد مگه؟
ولی خب چاره ای نیست همین هم غنیمته قدر باید دونست!
۵- از امشب تا یکشنبه شب قرارمون همون جای همیشگی! گوشه ستون اون رواق، درست جلوی پنجره فولادی! و باز من می مونم و تو و کبوترای حرم که بالاخره یه روز بهت میگن داستان تلخ این غربتو ...
۶- گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم...
۲- مهدی آذریزدی هم رفت ... ممنونم پیرمرد به خاطر تمام اون لحظه های نابی که توی کتابخونه کوچیک مدرسه برام آفریدی ... برات آرامش آرزو می کنم و آمرزش
۳- وقتی هنوز پات نرسیده به زمین ، اونم بعد از یه سفر زمینی خسته کننده وقتی همون زیر دوش تصمیم می گیری ۳ روز پاشی بری مشهد، حتمن یه خبری هست و حتمن حتمن اوضاع اصلن مساعد نیست وقتی مقدار مصرف آرام بخش های کوفتی از یه نصفه هر شب میرسه به دو تا و نصفی تا شاید چهار صب خوابت ببره... یه چیزی از داخل مثه خوره داره می خوره هم چیزو ...دیشب هم از شدت درد نشد بخوابم و فقط نصفه های آلپرازولام بود که مثه نقل و نبات می دادم بالا و آخرش هم نمی دونم چه جوری خواب اومد و منو با خودش برد...
۴- این حرف تو و اجازه ای که می دی مثه اینه که بهت میگن قراره تبعید بشی به یه جزیره دور، وسط اقیانوس ! و یه سال ( من میگم یه سال! تو بخون یه عمر) اونجا بدون هیچ ارتباط و وسیله ای تنها بمونی و فقط حق داری یه بسته کوچیک از وسایلی که فکر می کنی لازم داری با خودت ببری
حالا نشستم دارم هی فکر می کنم با خودم دودوتا چهارتا می کنم که چی میتونم بفرستم توی این یه باری که اجازه دارم. چند تا چیز کم حجم و دوس داشتنی رو میشه توی یه بسته کوچیک پستی جا داد مگه؟
ولی خب چاره ای نیست همین هم غنیمته قدر باید دونست!
۵- از امشب تا یکشنبه شب قرارمون همون جای همیشگی! گوشه ستون اون رواق، درست جلوی پنجره فولادی! و باز من می مونم و تو و کبوترای حرم که بالاخره یه روز بهت میگن داستان تلخ این غربتو ...
۶- گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم...
