تبليغاتX
جزیره سرگردانی

جزیره سرگردانی

بعد از تو باز عاشقی و باز ... آه! نه!! این قصه اینجا به نام تو تمام شد

۱- کاش می شد چند باره رفت سینما و  درباره الی رو دید ... توی جایی که اخراجی ها نماد سینمای ماست باید یه جوری ادای دین کرد به اصغر فرهادی و فیلم نازنینش...
۲- مهدی آذریزدی هم رفت ... ممنونم پیرمرد به خاطر تمام اون لحظه های نابی که توی کتابخونه کوچیک مدرسه برام آفریدی ... برات آرامش آرزو می کنم و آمرزش
۳- وقتی هنوز پات نرسیده به زمین ، اونم بعد از یه سفر زمینی خسته کننده وقتی همون زیر دوش  تصمیم می گیری ۳ روز پاشی بری مشهد، حتمن یه خبری هست و حتمن حتمن اوضاع اصلن مساعد نیست وقتی مقدار مصرف آرام بخش های کوفتی از یه نصفه هر شب  میرسه به دو تا و نصفی تا شاید چهار صب خوابت ببره... یه چیزی از داخل مثه خوره داره می خوره هم چیزو ...دیشب هم از شدت درد نشد بخوابم و فقط نصفه های آلپرازولام بود که مثه نقل و نبات می دادم بالا و آخرش هم نمی دونم چه جوری خواب اومد و منو با خودش برد...
۴- این حرف تو و اجازه ای که می دی مثه اینه که بهت میگن قراره تبعید بشی به یه جزیره دور، وسط اقیانوس ! و یه سال ( من میگم یه سال! تو بخون یه عمر)  اونجا بدون هیچ ارتباط و وسیله ای تنها بمونی و فقط حق داری یه بسته کوچیک از وسایلی که فکر می کنی لازم داری با خودت ببری
حالا نشستم دارم هی فکر می کنم با خودم دودوتا چهارتا می کنم که چی میتونم بفرستم توی این یه باری که اجازه دارم.  چند تا چیز کم حجم و دوس داشتنی رو میشه توی یه بسته کوچیک پستی جا داد مگه؟  
ولی خب چاره ای نیست همین هم غنیمته قدر باید دونست!
۵- از امشب تا یکشنبه شب قرارمون همون جای همیشگی! گوشه ستون اون رواق، درست جلوی پنجره فولادی! و باز من می مونم و تو و کبوترای حرم که بالاخره یه روز بهت میگن داستان تلخ این غربتو ...
۶- گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم...
+ نوشته شده در  88/04/19ساعت   توسط حمید  | 

حافظ چو رفت...

ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود
تسبیح شیخ و خرقه رند شراب خوار
حافظ چو رفت روزه و گل نیز می رود
ناچارباده نوش که از دست رفت کار
+ نوشته شده در  88/04/16ساعت   توسط حمید  | 

باران یعنی تو بر می گردی

باران یعنی قرارهای خیس !
باران یعنی تو بر می گردی ،
شعر بر می گردد !
...
امروز هم محتاج به نام خواندن توام
و بی قرار حرفاحرف نام تو !
چونان کودکی که
به دهان بردن تکه یی حلوا را دل دل می کند !
                                                            (نزار قبانی)
+ نوشته شده در  88/04/13ساعت   توسط حمید  | 

 ۱- شرجی شمال و بوی دریا ... چشمام را می بندم و نفس می کشم ...
بقیه اش دیگه مهم نیست مهم اینه که تو اینجایی و دارم نفس می کشمت ...
۲-خواهرم زنگ می زنه رسیدی؟ چهار تومن الان می ریزم به حسابت  ببر بده به مامان ...  یه چک در وجه خودم می نویسم و توی صف منتظر میشم،...
  پانزده دقیقه بعد آقای متصدی گیشه بانک ملی می گه :آقا موجودی نداره پاس بشه! می خوای برگه بزنی روش!؟ با تعجب می پرسم: یعنی میگی چک خودم رو برگشت بزنم؟
۳- وقتی چاره ای نیست باید تحمل کرد و توکل ...

+ نوشته شده در  88/04/12ساعت   توسط حمید  |